پالیز
آنها كه فقط حرف مي زنند چيزي نمي دانند
در بیکرانه زندگی دو چیز افسونم می کند: آبی آسمانی که می بینم و می دانم نیست و خدایی که نمی بینم و می دانم هست ... و چه زیباست این بیکران افسونگر و خدایی که در این نزدیکی ست پایان مرا به یاد حسی به نام "غربت" می اندازد حسی که بیش از یک دوست به من نزدیک می شود.نمی دانم این بازی روزگار چیست !اما هر آنچه که باشد ما را عجیب گرفتار خود کرده..... می دانستم...... می دانستم که آن روز هم مانند هر روز به پایان خواهد رسید.اما نمی دانم چرا در افکارم روزی تمام نشدنی بود آن روز.روزی که چشمهایی قریب در چشمانم نگاه می کرد.روزی که برایش مردم و زنده شدم ! در یکی از صحن های این روزگار نمی دانم چرا اشک در چشمانم حلقه زد.نمی دانم چرا ظالم نمی شوم ،می خواهم اما نمی توانم !نمی دانم چرا احساس می کردم همه چیز را فراموش کرده ام اما باز هم به یاد داشتم و این جز یک حس چیز دیگری نمی توانست باشد.صحنه ها در پی هم می گذشتند و مرا وادار به اتمام روزی خوب اما تلخ می کردند. دیگر مانند هیچ روزی به انتظار شب نبودم.نه من می توانم خدایی کنم و نه او ! شب هم می رسد. لحظه ی جدایی فرا رسید.من طعم تلخ جدایی را به خوبی احساس می کردم و صدای شکست و نابودی را با تمام عضوهایم می شنیدم. لحظه ای رسید که همیشه از آن هراسان بودم.....آری ،لحظه ی تلخ جدایی می رسید و دستش را بیشتر بر روی گلویم می فشرد. اما باز هم امید داشتم.نمی دانم به چه چیز ،اما امید داشتم ! و این گونه بود بار دیگر بغض گلویم را می فشرد....اشک در چشمانم بود و صدایم می لرزید. و من تنها با خود این جمله را تکرار می کردم : خدانگهدار عزیزم..... در 15 سالگی آموختم كه مادران از همه بهتر می دانند ، و گاهی اوقات پدران هم. و بخاطر بسپار چنانچه نوشته شده است...دوست داشتن دیگران دیدن چهره ی خداوند است. زندگی کن برای عشق و عاشق باش به خاطر زندگی. عاشق بودن یعنی بخشیدن تمامی وجودت به خاطر احساس خاصی که در اعماق قلبت وجود دارد. به خاطر داشته باش ...عشق حلقه ای است که قلب ها را به هم پیوند می زند. عشق از هر گل سرخی دلپذیرتر است. اما خارهای ان قلب تو را عمیق تر از هر خاری سوراخ می کند. عشق ابدی است و اگر نباشد عشق نیست. اگر موسیقی غذای عشق است پس بنواز. گاه با چشم هایمان عاشق می شویم و گاه با دست هایمان و گاه با جسممان اما همیشه با قلبمان عشق می ورزیم. می گویند عشق کور است...من می گویم عشق مهربان است. عشق همه افکار منطقی را متوقف می کند. هیچ یک از اعضای بدن در هنگام شکستن به اندازه ی قلب صدمه نمی بیند. نمی دانم چقدر فقط می دانم دوستت دارم. هر کاری که انجام داده ام به خاطر تو بوده است. عشق واقعیت است. عشق مهربان است. اگر در جستجوی عشق نباشی عقب خواهی ماند. عشق خواهد مرد اگر محکم به ان بچسبد و به پرواز در خواهد امد اگر خیلی ارام نگهش داری. اگر من عاشق تو هستم پس وظیفه ی تو چیست؟ عشق زمانی است که شما می خواهید به درون وجود دیگری راه یابید و قلبتان را به دیگری پیوند بزنید. برای گفتن ( دوستت دارم) تنها لحظه ای کافیست. اما برای اینکه نشان بدهید چقدر...یک عمر زمان لازم است. با عشق زندگی کنید چرا که از دست دادن عشق از دست دادن زندگی است. عشق: دو روح است با یک فکر. دو قلب است با یک ضربان. در کنار تو هر روز ولنتاین است. گل رز پژمرده می شود اما بگذار تو مال من باشی. عشق یعنی وزیدن باد در زیر بالهای تو. عشق زمانی تو را ازار می دهد که بفهمی هرگز به واقعیت نخواهد پیوست. تمام عمرم خواستار کسی چون تو بوده ام و خدا را شکر می کنم که بالا خره تو را پیدا کردم. عشق نگاهی گران به چشمان ما می بخشد. عشق زیبا ترین احساس است نه برای پنهان کردن بلکه برای در میان گذاشتن با تو. از دست دادن تو سخت ترین قسمت زندگی من است. پس برای ملایم کردن زندگی ام بیا و با من بمان . چقدر خوشبخت هستم که می توانم در کنار تو قدم بزنم. به تو تکیه کنم و در میان گرمای عشق تو زندگی کنم. He deals the cards as a meditation خداوند بی نهایت است اما گذشت زمان مارک تواین و فرزاد براي حل اين مشکل دانشمندان ناسا يک دهه وقت صرف کردنند وبعد از خرج شدن 12ميليارد دلار توانستند خودکاري بسازند که در جاذبه صفر در زير آب و بر تمام تمام سطوح بجز شيشه مينوشت و جوهرش در منهاي 300 درجه سانتي گرادهم يخ نميزد اما روسها در اين ميان راه حل بهتري پيدا کردند : ! از همان ابتدا با مداد مي نوشتند 'شجاعت يعني چه؟ محصلي در قبال اين موضوع فقط نوشته بود : 'شجاعت يعني اين' و برگه ي خود را سفيد به ممتحن تحويل داده بود و رفته يود ! اما برگه ي آن جوان دست به دست دبيران گشته بود و همه به اتفاق و بدون استثنا به ورقه سفيد او نمره 20 دادن!*
پاورقی: عجب *اگه نکته داستان را نگرفتی ... حتما دوباره بخونش پرهایش سفید میماند، ولی قلبش سیاه میشود.... دوست داشتن كسی كه لایق دوست داشتن نیست اصراف محبت اس ت- دكتر علی شریعتی ...
عشق واقعی و زیبایی واقعی یعنی هوس معتدل
فکری آرام
قلوبی به تساوی آمیخته به محبت
یا آتشی ملایم که هرگز خاموش نمی شود.
همین وبس

آتشكده عشق تو از آن من است
آن روز كه لحظه وداع من و تو ست
آن شوم ترین
دل شب میلرزد ؛
وقتی از چشم فلق , قطره اشکی ریزد ؛
وقتی آن لحظه که دل , یاد تو را میجوید ؛
ناگه از سمت جنون عطر تو بر میخیزد .
بوی تو , خالی آغوش مرا پر کرده ,
در و دیوار اتاقم همه بی تاب تماشای "تو و من" با هم !

2) "من باور دارم که دو انسان از قلبشان به هم متصلند، و مهم نیست که چه کار می کنید، که هستید و کجا زندگی می کنید؛ اگر مقدر شده که دو نفر با هم باشند، هیچ مرز و مانعی بین آنها وجود نخواهد داشت." – جولیا رابرتز
3) "دوستت دارم نه به خاطر اینکه چه کسی هستی، به این خاطر که وقتی با توام چه کسی میشوم." – ناشناس
4) "زندگی به ما آموخته که عشق در نگاه خیره به یکدیگر نیست، بلکه در یک سو نگریستن است." – آنتونیو دو سنت اگزوپری
5) "در عشق حقیقی، کوتاهترین فاصله بسیار طولانی است و از طولانی ترین فاصله ها می توان پل زد." –هانس نوون
6) "عشق یعنی وقتی دور هستید دلتنگ شوید اما از درون احساس گرما کنید چون در قلبتان به هم نزدیکید." –کی نودسن
7) "اگر هر بار که لبخند بر لبانم می نشانی، می توانستم به آسمان بروم و ستاره ای بچینم، آسمان شب دیگر مثل کف دست بود." – ناشناس
8) "بهترین و زیباترین چیزها در دنیا قابل دیدن و لمس کردن نیستند—باید آنها را با قلبتان احساس کنید." –هلن کلر
9) "این عشق نیست که دنیا را می چرخاند، عشق چیزی است که چرخش آنرا ارزشمند می کند." – فرانکلین پی جونز
10) "اگر معنای عشق را می فهمم، همه به خاطر توست." – هرمان هسه
تمام روز با صبوری منتظرت بودم، با آن همه کارهای مختلف گمان می کنم که اصلاً وقت نداشتی با من حرف بزنی، متوجه شدم قبل از نهار هی دور و برت را نگاه می کنی، شاید چون خجالت می کشیدی، سرت را به سوی من خم نکردی!!!
تو به خانه رفتی و به نظر می رسید که هنوز خیلی کارها برای انجام دادن داری، بعد از انجام دادن چند کار، تلویزیون را روشن کردی، نمی دانم تلویزیون را دوست داری یا نه؟ در آن چیزهای زیادی نشان می دهند و تو هر روز مدت زیادی را جلوی آن می گذرانی، در حالی که درباره هیچ چیز فکر نمی کنی و فقط از برنامه هایش لذت می بری، باز هم صبورانه انتظارت را کشیدم و تو در حالی که تلویزیون را نگاه می کردی، شام خوردی و باز هم با من صحبتی نکردی!!!
موقع خواب، فکر می کنم خیلی خسته بودی، بعد از آن که به اعضای خوانواده ات شب به خیر گفتی، به رختخواب رفتی و فوراً به خواب رفتی، نمی دانم که چرا به من شب به خیر نگفتی، اما اشکالی ندارد، آخر مگر صبح به من سلام کردی؟!
هنگامی که به خواب رفتی، صورتت را که خسته تکرار یکنواختی های روزمره بود، را عاشقانه لمس کردم، چقدر مشتاقم که به تو بگویم چطور می توانی زندگی زیباتر و مفیدتر را تجربه کنی...
احتمالاً متوجه نشدی که من همیشه در کنارت و برای کمک به تو آماده ام، من صبورم، بیش از آنچه تو فکرش را می کنی، حتی دلم می خواهد به تو یاد دهم که چطور با دیگران صبور باشی، من آنقدر دوستت دارم که هر روز منتظرت هستم، منتظر یک سر تکان دادن، یک دعا، یک فکر یا گوشه ای از قلبت که به سوی من آید، خیلی سخت است که مکالمه ای یک طرفه داشته باشی، خوب، من باز هم سراسر پر از عشق منتظرت خواهم بود، به امید آنکه شاید فردا کمی هم به من وقت بدهی!
آیا وقت داری که این نامه را برای دیگر عزیزانم بفرستی؟ اگر نه، عیبی ندارد، من می فهمم و سعی می کنم راه دیگری بیابم، من هرگز دست نخواهم کشید...
دوستت دارم، روز خوبی داشته باشی...
دوست و دوستدارت: خدا
1. با احمق بحث نکنم و بگذارم در دنیای احمقانه خویش خوشبخت زندگی کند
2. با وقیح جدل نکنم چون چیزی برای از دست دادن ندارد و روحم را تباه می کند
3. از حسود دوری کنم چون حتی اگر دنیا را هم به او تقدیم کنم باز هم از من بیزار خواهد بود
4. تنهایی را به بودن در جمعی که به آن تعلق ندارم ترجیح دهم

در 20 سالگی یاد گرفتم كه كار خلاف فایده ای ندارد ، حتی اگر با مهارت انجام شود.
در 25 سالگی دانستم كه یك نوزاد ، مادر را از داشتن یك روز هشت ساعته و پدر را از داشتن یك شب هشت ساعته ، محروم می كند.
در 30 سالگی پی بردم كه قدرت ، جاذبه مرد است و جاذبه ، قدرت زن.
در 35 سالگی متوجه شدم كه آینده چیزی نیست كه انسان به ارث ببرد ؛ بلكه چیزی است كه خود می سازد.
در 40 سالگی آموختم كه رمز خوشبخت زیستن ، در آن نیست كه كاری را كه دوست داریم انجام دهیم ؛ بلكه در این است كه كاری را كه انجام می دهیم دوست داشته باشیم.
در 45 سالگی یاد گرفتم كه 10 درصد از زندگی چیزهایی است كه برای انسان اتفاق می افتد و 90 درصد آن است كه چگونه نسبت به آن واكنش نشان می دهند.
در 50 سالگی پی بردم كه كتاب بهترین دوست انسان و پیروی كوركورانه بد ترین دشمن وی است.
در 55 سالگی پی بردم كه تصمیمات كوچك را باید با مغز گرفت و تصمیمات بزرگ را با قلب.
در 60 سالگی متوجه شدم كه بدون عشق می توان ایثار كرد اما بدون ایثار هرگز نمی توان عشق ورزید.
در 65 سالگی آموختم كه انسان برای لذت بردن از عمری دراز ، باید بعد از خوردن آنچه لازم است ، آنچه را نیز كه میل دارد بخورد.
در 70 سالگی یاد گرفتم كه زندگی مساله در اختیار داشتن كارتهای خوب نیست ؛ بلكه خوب بازی كردن با كارتهای بد است.
در 75 سالگی دانستم كه انسان تا وقتی فكر می كند نارس است ، به رشد وكمال خود ادامه می دهد و به محض آنكه گمان كرد رسیده شده است ، دچار آفت می شود.
در 80 سالگی پی بردم كه دوست داشتن و مورد محبت قرار گرفتن بزرگترین لذت دنیا است.
در 85 سالگی دریافتم كه همانا زندگی زیباست.
وقتی غمگینم دلم برایت تنگ میشود. وقتی تنهایم دل تنگ تو می شوم. ولی بیشتر از همه وقتی خوشحالم دلم هوای تو را دارد.
قمار براي او مثل عبادته
And those he plays never suspect
هيچ وقت به بازي خودش شك نمي كنه
He doesn't play for the money he wins
براي بردن پول بازي نمي كنه
He doesn't play for the respect
براي بد ست آوردن احترام بازي نمي كنه
He deals the cards to find the answer
براي به دست آوردن يك جواب بازي مي كنه
The sacred geometry of chance
براي يافتن راز هندسه مقدسه ((شانس))
The hidden law of probable outcome
براي قاعده مرموز نتيجه هاي احتمالي
The numbers lead a dance
كه شماره ها رو به رقص دعوت مي كنه
I know that the spades are the swords of a soldier
من مي دونم كه پيكها ♠ شمشير هاي يك سرباز هستند
I know that the clubs are weapons of war
من مي دونم كه گيشنيز ♣ سلاحي براي جنگه
I know that diamonds mean money for this art
من ميدونم كه خشت ♦ سرمايه ناچيزي براي اين بازي
But that's not the shape of my heart
اما قلب من ♥ اينگونه نيست
He may play the jack of diamonds
شايد او سرباز خشت روبازي كنه
He may lay the queen of spades
و شايد بي بي پيك رو زمين بندازه
He may conceal a king in his hand
شايد چون شاه رو در دستش پنهان كرده
While the memory of it fades
وقتي كه ذهن تو فراموش كرده
And if I told you that I loved you
زماني كه من به تو گفتم دوستت دارم
You'd maybe think there's something wrong
شايد تو فكر مي كردي چيزي در اين ميان اشتباه است
I'm not a man of too many faces
من انساني با چند چهره نيستم
The mask I wear is one
من تنها صورتكي بر چهره دارم
Those who speak know nothing
آنها كه فقط حرف مي زنند چيزي نمي دانند
And find out to their cost
و ظاهرا براي خود ارزش كسب مي كنند
Like those who curse their luck in too many places
And those who smile are lost
مثل كساني كه شانسشون در خيلي جاها بسته شده و آنهايي كه مدتهاست لبخندشون گم شده
به قدر نیاز تو فرود می آید
به قدر آرزوی تو می گستراند
و به قدر ایمان تو کار گشاست...
بر آن ها كه منتظر می مانند بسیار كند،
بر آن ها كه می هراسند بسیار تند،
بر آن ها كه زانوی غم در بغل می گیرند بسیار طولانی،
و بر آن ها كه به سرخوشی می گذرانند بسیار كوتاه است.
اما، برآن ها كه عشق می ورزند، زمان را آغاز و پایانی نیست.
( ویلیام شكسپیر )
گفت : کسی دوستم ندارد . می دانی که چه قدر سخت است ، این که کسی دوستت نداشته باشد ؟ تو برای دوست داشتن بود که جهان را ساختی . حتی تو هم بدون دوست داشتن … خدا هیچ نگفت . گفت : به پاهایم نگاه کن ! ببین چقدر چندش آور است . چشم ها را آزار می دهم . دنیا را کثیف می کنم . آدم هایت از من می ترسند . مرا می کشند . برای این که زشتم . زشتی جرم من است . خدا هیچ نگفت . گفت : این دنیا فقط مال قشنگ هاست . مال گل ها و پروانه ها . مال قاصدک ها . مال من نیست . خدا گفت : چرا ، مال تو هم هست . خدا گفت : دوست داشتن یک گل ، دوست داشتن یک پروانه یا قاصدک کار چندانی نیست . اما دوست داشتن یک سوسک ، دوست داشتن " تو " کاری دشوار است . دوست داشتن ، کاری ست آموختنی و همه کس ، رنج آموختن را نمی برد . ببخش ، کسی را که تو را دوست ندارد ، زیرا که هنوز مومن نیست ، زیرا که هنوز دوست داشتن را نیاموخته ، او ابتدای راه است . مومن دوست می دارد . همه را دوست می دارد . زیرا همه از من است و من زیبایم ، چشم های مومن جز زیبا نمی بیند . زشتی در چشم هاست . در این دایره ، هر چه که هست ، نیست الا زیبایی ... آن که بین آفریده های من خط کشید شیطان بود . شیطان مسئول فاصله هاست . حالا قشنگ کوچکم ! نزدیک تر بیا و غمگین نباش . قشنگ کوچک نزد خدا رفت و دیگر هیچ گاه نیندیشید که نازیباست.

چیزهای كم اهمیت را تشخیص دهم و سپس آن هارانادیده بگیرم.
آموخته ام
كه باخت در یك نبرد كوچك را به قصد برد در یك جنگ بزرگ بپذیرم .
آموخته ام
زندگی را از طبیعت بیاموزم ، چون بید متواضع باشم ، چون سرو ، راست قامت، مثل صنوبر ، صبور ، مثل بلوط مقاوم ، مثل رود ،روان ، مثل خورشید با سخاوت و مثل ابر با كرامت باشم .
آموخته ام
كه اگر مایلم پیام عشق را بشنوم ، خود نیز بایستی آن را ارسال كنم .
آموخته ام
ثروتمند كسی نیست كه بیشترین ها را دارد ، بلكه كسی است كه به كمترین ها نیاز دارد.
آموخته ام
دو نفر می توانند با هم به یك نقطه نگاه كنند ولی آنرا متفاوت ببنند.
آموخته ام
كافی نیست فقط دیگران را ببخشیم ، بلكه گاهی خود را نیز باید ببخشیم
!!!!
نه به دستی ظرفی را چرک میکنند...نه به حرفی دلی را آلوده...
| Design By : Night Skin |


